29 October 2007

ششم اکتبر
روزی که منتظر مهمان هستم، سوای دیگر روزها است. دلیلی دارم که گلها در هر گوشه آراسته باشند و مخصوصاْ آن وودسن که امروز به دیدارم می آید با توجه ویژه به آنها خواهد نگریست، چرا که او طور دیگری با این خانه اخت است. شاید برای آنکه قبلا، بی حضور من، در این خانه زندگی کرده است و سبک وسلیقه خود را در اینجا داشته، گلها را آراسته، علف ها را چیده، کمد و ملافه ها را مرتب کرده.... ئ

روز دلپذیری است. آرام. درخت زبان گنجشک تمامی برگش را به زمین داده. امروز وقتی می رفتم نامه ها را بر دارم، از فکر اینکه همه چیز به زودی در اینجا به بن و اسکلتش بر خواهد گشت، به وجد آمدم. بدرود پر شکوهی خواهد بود با برگها و رنگها.

به درختها فکر می کنم که چه ساده زمان را طی میکنند و می گذارند که شکوه فصل ها بر آنها بگذرد و چه راحت از دست می دهند، بی آنکه غمگین شوند (یا حداقل چنین به نظر می آید) و در ژرفا به عمق ریشه هایشان بر می گردند؛ برای خواب و برای دوباره سر بر آوردن.
ئ
کلام الیوت این روزها در ذهنم است: ئ
به ما بیاموز که دل بسته باشیم و دل بسته نباشیم
بیاموز که خاموش بنشینیم

این فراز در کار ماهلر – بدرود – می آید و من هر پاییز دوباره به آن گوش می دهم. در کار ماهلر شیونی از خسران هست، مویه ای طولانی پیش از آنکه رها کند و بگذرد و این ادامه می یابد تا آنجا که سر انجام صلح، چشم پوشی و گذشت کم کم فرا میرسد. اما من آن را به تصویر برگهای طلایی در ذهنم بر می گردانم به تصویر آن درخت چنار سرخ و کوچکی که دیروز هنگام گردش با هلن میلبنک در باز تاب نور دریاچه غرق شده بود. ئ

به غیر از ما آیا چیز دیگری هم در طبیعت به نومیدی می رسد؟ در آن جانور پای در تله من چیزی از نومیدی نمیبینم . آن تنها در گیر بقایش است. وقتی همه راهها بر او بسته و مسدود است و تنها امیدی در ته عمق وجود دارد. آیا این رمزش است؟ تنها درگیر بقا بودن؟ باید از درختان آموخت.
بیاموز تا از دست بدهی برای آنکه باز یابی و به خاطر بسپار که هیچ چیز هرگز اینگونه نخواهد ماند، حتی درد، حتی زخم جان. آرام بنشین تا پایان یابد. بگذارش که بر تو بگذرد و رها شود.
ئ

دیروز بنفشه ای را از دسته زنبق ها جدا کردم و چیدمشان. زنبق از ریشه های زمخت علفهاداشت خفه می شد. آن بنفشه خوش بو و چند شاخه زعفران پاییزی را از میان علفها نجات دادم . ئ

اکنون، پس از ساعتی کار، نور دیگر کم به کاستی گذاشته و من در تنفس بوی نمناک زمین نشستم و گیلاسی نوشیدم.

آرامش فرا می رسد. ئ

0 comments: