17 September 2007

پنجم اکتبر
صبحگاه ، بر بیشه نقره فام از یخ و آفتاب درخشان که از میان برگهای زرد به انبار می تابید، چشم گشودم. ئ

من چه می کردم اگر این وسعت باز و آرام را نداشتم که نگاه بر آن بگسترانم؟ رازی است در این مکان که فرا می خواندم. آن چیزی که هر بار می روم دوباره بدان باز می گردم. هم چون به نفسی عمیق. ئ

وقتی اینجا نیستم، حتی فقط برای یک آخر هفته، انگار باید همه چیز را دوباره از نو سامان دهم.
گویی در غیبت، چیزی میمیرد که دوباره باید از نو ساختش. ئ

وقتی برگشتم با انبوهی از نامه و بسته مواجه شدم. هدایای جالبی برایم فرستاده بودند، مثل یک قارچ بزرگ که با انواع سبزی های معطر پوشیده شده بود و یک شیشه مربای انجیر خانگی. اینها همه لطف و احسان است. آنها را نخریده اند، بلکه چیده اند، انتخاب کرده اند و یا درست کرده اند. ئ
بالاخره توانستم که همه این چیزها، ازجمله حدود سی نامه را به کناری بگذارم.
در راه برگشت، همینطور که در کنار رودخانه کنکتیکات می راندم و به براتل بورو نزدیک می شدم، فکر کردم که باید خلوتی فراهم آورم و شعری بنویسم. این فراق همه چیز را دشوار کرده است. از این دیدار های کوتاه آخر هفته ها، از اینکه ریشه های عشق بریده می شود و از ناتوانیم در برابر سختی، به شدت رنج می برم. از این رو شعرم در باره سکوت خواهد بود. گویی سکوت هست، تا دلدادگان در آن به آنچه می دانند آگاه تر شوند؛ تا که به عمق آنچه می دانند پی برند. سکوت شفا بخش است، مثل روغنی که به دست و پا نرمی و لطافت می دهد.

برای چند روز برهنگی هایم را با عشق پوشانده بودم، اما همین که برگشتم دوباره از سرمای تنهایی در خودم می لرزم. ئ

0 comments: