03 February 2007

هیجده سپتامبر

یکی از ارزشهای تنهایی و خلوت در این است که آدم هیچ ضربه گیری در قبال حملات درونیش ندارد، درست همانطور که به هنگام افسردگی هیچ تعادلی وجود ندارد. چند کلمه خوش و بش معمولی که صبح با آرنولد( مرد نازنینی که آشغالها را می برد) داشتم، برای لحظه ای نجاتم داد.
ئ

این توفانها بی نتیجه نیست. حقیقتی را در دل خود دارد. گاه آدمیزاد باید آن را دوام آوردش. شاید که به روشنایی راه گشاید. دلیل این افسردگی ها آنقدر جالب توجه نیستند که چگونگی دست و پنجه نرم کردن با آنها.
امروز ساعت چهار صبح بیدار شدم و دیگر خوابم نرفت. دوباره بارانی است. بالاخره بلند شدم وسرم را به کارهای روزمره گرم کردم شاید که مکافاتهای درون دست از سرم بر دارند. شروع کردم گلها را آب دادن. ناگهان احساس خوبی درم پیدا شد. با گرد گیری و جمع و جور آنقدر حالم بهتر نمیشود که به گربه غذا می دهم یا آب تازه برای پانچ (طوطیم) می ریزم. ز


من هرآنچه را که صلح آمیز یافته ام، همیشه در طبیعت بوده است. فکر می کنم که این خانواده وارنر به همین جهت همیشه سر حال هستند. چون تمام کارشان با طبیعت و در آن خلاصه می شود. به همین سادگی. اما آیا واقعاً ساده است؟ زندگیشان به کلی صبر ، حو صله و قدرت حدس و گمان بستگی دارد. هر تغییر در وضع هوا تمام برنامه های روز شان ناگهان تغییر می کند. هر روز زندگی از آنان سخت جانی می طلبد و قدرت تحمل در انجام دوباره و دوباره همان کارهای تکراری. غذای دام ها، نضافت انبار ها و آغل ها و بقیه کارها که چرخ دنیای پیچده شان را بگردانند. ظ

0 comments: