نهم اکتبر
آیا سرا انجام این رُخ داد؟ احساس می کنم که آزادم. آزادم و به چشمه ای در ژرفا دست یافته ام که تنها سرمایه من است و شعر در آن زندگی می کند.
ئ
ئ
برای دیدن شکوه پاییز امسال، باید بسیار صبر می کردیم. اما ناگهان یک روز چنار بلند غرق در طلا شد و نارون ها زرد پوشیدند و با کمی سبز در اینجا و آنجا که نمایش زرد را دو چندان می کرد. هنوز چند دانه لادن باقی مانده که بچینمشان و دیگر وقت کاشتن پیاز گلها است.
ئ
ئ
گذشت و چشم پوشی که همیشه به حد مسخره ای برایم سخت بوده، حالا به نیازی مبرم تبدیل شده است. من به خود اجازه دادم که بیش از اندازه حساس باشم و چیزی را که قطعاً می توانستم از آن چشم پوشی کنم، به دل گرفتم و در خود نگه داشتم. این سخت گرفتن ها مرگ حتمی عشق است مثل بچه گربه ای که نبایدش در چنگ فشرد یا گلی که نباید در مشت پژمراند. ئ
گذاردن. رها کردن.
سر انجام از دیروز تمامی حواسم را به زندگیم در اینجا متمرکز کردم ; به زندگی با تمامی غنا و ژرفای آن و با تمامی آزادی روحبخش آن. ظفری بی قید و شرط. مدتها است که غزلی نسروده ام، اما مانند تمامی درگیری های بزرگ زندگیم، وقتی که به وضوح دست می یابم و وقتی که درد به تجربه فرا می روید، شعر از راه فرا می رسد.
حالا تمامی ابیات آن در ذهنم است و قلمم دیگر رها نمی کند تا آنکه به تمامی گفته باشم.
ئ
امروز پیش از صبحانه، وقتی می رفتم که برای پرند گان دانه بریزم،به سه قارچ خیلی بزرگ برخوردم. این روزها فقط زاغ ها در اینجا می پلکند، اما به زودی همه پرنده ها از همه سوی دنیا به این جا سرازیر خواهند شد. ئ