26 December 2007

نهم اکتبر
آیا سرا انجام این رُخ داد؟ احساس می کنم که از بندی رسته ام. آزادم و به چشمه ای در ژرفا دست یافته ام که تنها سرمایه ام است. آنجا که شعر در آن زندگی می کند.
ئ
برای دیدن شکوه پاییز امسال، باید بسیار صبر می کردیم. اما ناگهان یک روز چنار بلند غرق در طلا شد و نارون ها زرد پوشیدند با کمی سبز در اینجا و آنجا که نمایش زرد را دو چندان می کرد. هنوز چند دانه لادنی هست که بچینمشان و کار کاشتن پیازگل ها هم دیگر فرا رسیده است.
ئ
گذشت و چشم پوشی که به حد احمقانه ای برایم سخت بوده، حالا به یک مبرم تبدیل شده است. من به خود اجازه دادم که بیش از اندازه حساس باشم و چیزی را که قطعاً می توانستم از آن چشم پوشی کنم، به دل بگیرم و در خود نگه دارمش. این سخت گرفتن ها مرگ حتمی عشق است. بچه گربه ای که نبایدش در چنگ فشرد، گلی که نباید در مشت پژمراند. ئ

گذاردن. رها کردن. سر انجام
از دیروز تمامی حواسم به زندگیم در این جا ، با تمامی غنا و ژرفای آن و با تمامی آزادی روحبخش آن، متمرکز شده است. ظفری بی چون و چرا. مدتها است که غزلی نسروده ام، اما مانند تمامی درگیری های بزرگ زندگیم، وقتی که به وضوح دست می یابم و وقتی که درد به تجربه فرا می روید، غزل از راه فرا می رسد. تمامی ابیات آن در ذهنم است و دیگر قلمم رها نمی کند تا آنکه به تمامی گفته باشم.
ئ
امروز پیش از صبحانه، وقتی می رفتم که برای پرند گان دانه بریزم،به سه قارچ خیلی بزرگ برخوردم. ئحالا از پرندگان فقط زاغ ها در اینجا می پلکند، اما به زودی همه آنها از همه دنیا به این جا سرازیر خواهند شد. ئ

12 December 2007

هشتم اکتبر

نمی دانم که خود راهم را یافته ام و یا این نور پاییزی است که راه را بر من می گشاید. راه من را به من. ئ

دو معجزه کوچک امروز رخ داد. امروز- صبحی نرم و مه آلود - وقتی هنوز در رختخواب بودم و به بیرون نگاه می کردم ، در چمنزار "نوری شتافته بر نیم صخره" را دیدم. دیدن نور بر آن تخته سنگ ناگهان شوری به دلم ریخت و تازه فهمیدم که چرا برای سالیان سال، این نیم بیت بالا از گوگارتی در خاطرم مانده است. سپس، حین پلکیدن و آب دادن گلها ، از اثر تابش یک تار آفتاب بر داوودی سرخ که مثل چراغ روشن شده بود، بر جای میخکوب شدم. برگها های سرخ آتشین. میانۀ زرد و درخشان. میناهای بنفش، افشانی گل بهی از گلهای صد تومنی و شاخه ای زرشک که النور برایم چیده بود. این مشاهده همانا، ترجمان پاییز بود در رگهای من.... ئ

و دوباره شعر ابزاری شد تا جان را بسازمش. شاید که من نیز، سر انجام، یاد گرفته باشم که "بگذرم" و شاید که این برآمد دوباره شعر در من ، از همین رو است. ئ

29 October 2007

ششم اکتبر
روزی که مهمان دارم، سوای دیگر روزها است. دلیلی هست که گلها در هر گوشه آراسته شوند و مطمئنم آن وودسن که امروز به دیدارم می آید با دیده توجه به آنها خواهد نگریست، چرا که او طور دیگری به این خانه نگاه می کند. شاید برای آنکه قبلا، بی حضور من، در این خانه زندگی کرده است و سبک وسلیقه خود را در اینجا داشته، گلها را آراسته، علف ها را چیده، کمد و ملافه ها را مرتب کرده.... ئ

روز دلپذیری است. آرام. درخت زبان گنجشک تمامی برگش را دیگر ریخته است. امروز وقتی می رفتم نامه ها را بر دارم، از فکر اینکه همه چیز به زودی در اینجا به بن و اسکلتش بر خواهد گشت، به وجد آمدم. بدرود پر شکوهی است با برگها و رنگها.

به درختها فکر می کنم که چه ساده می گذرند و می گذارند که شکوه فصل ها بر آنها بگذرد و چه راحت از دست می دهند، بی آنکه غمگین شوند (یا چنین به نظر می آید) و در ژرفا به عمق ریشه هایشان بر می گردند؛ برای خواب، برای دوباره سر بر آوردن.
ئ
کلام الیوت این روزها در ذهنم است: ئ
به ما بیاموز که دوست بداریم و نداریم
بیاموز که خاموش بنشینیم

این فراز در کار ماهلر – بدرود – می آید و هر پاییز دوباره به آن گوش می دهم. اما در کار ماهلر شیونی از خسران هست، مویه ای طولانی پیش از آنکه رها کند و بگذرد و این ادامه می یابد تا آنجا که سر انجام صلح، چشم پوشی و گذشت به میان می آید. اما من آن را به تصویر برگهای طلایی در ذهنم بر می گردانم به درخت چنار سرخ و کوچکی که دیروز هنگام گردش با هلن میلبنک از شدت برق دریاچه نمیشد خوب دیدش. ئ

به غیر از ما آیا چیز دیگری هم در طبیعت به نومیدی می رسد؟ در آن جانور پای در تله چیزی از نومیدی دیده نمی شود و تنها در گیر بقایش است. همه راهها بسته، مسدود، انتظاری در ریشه. آیا این رمزش است؟ تنها درگیر بقا! درختان را بیاموز. بیاموز تا از دست بدهی برای آنکه باز یابی و به خاطر بسپار که هیچ چیز هرگز اینگونه نخواهد ماند، حتی درد، حتی زخم جان. بنشین تا خاموش شود. بگذارش که بر تو بگذرد. رها شود. ئ

دیروز بنفشه ای را از دسته زنبق ها جدا کردم و چیدمشان. زنبق از ریشه های زمخت دیگر داشت خفه می شد. یک بنفشه بسیار معطر پیدا کردم و چند گل زعفران پاییزی. ئ

اکنون، پس از ساعتی کار، نور دیگر کم می شود و من در تنفس بوی نمناک زمین نشستم و گیلاسی نوشیدم.

آرامش فرا می رسد. ئ

17 September 2007

پنجم اکتبر
صبحگاه ، به بیشه ای نقره ای از یخ و آفتاب درخشان که از میان برگهای زرد به انبار می تابید، چشم گشودم. ئ

من چه می کردم اگر این وسعت باز و آرام را نداشتم که نگاه بر آن بگسترانم؟ رازی است در این مکان که فرا می خواندم. آن چیزی که هر بار می روم دوباره بدان باز می گردم. هم چون به نفسی عمیق. ئ

وقتی اینجا نیستم، حتی فقط برای یک آخر هفته، انگار باید همه چیز را دوباره از نو سامان دهم. گویی در غیبت، چیزی میمیرد که دوباره باید از نو ساختش. ئ

وقتی برگشتم با انبوهی از نامه و بسته مواجه شدم. هدایای جالبی برایم فرستاده بودند، مثل یک قارچ بزرگ که با انواع سبزی های معطر پوشیده شده بود و یک شیشه مربای انجیر خانگی. اینها همه لطف و احسان است. آنها را نخریده اند، بلکه چیده اند، انتخاب یا درست کرده اند. ئ
بالاخره توانستم که همه این چیزها، ازجمله حدود سی نامه را به کناری بگذارم.
در راه برگشت، همینطور که در کنار رودخانه کنکتیکات می راندم و به براتل بورو نزدیک می شدم، فکر کردم که باید خلوتی فراهم آورم و شعری بنویسم. این فراق همه چیز را دشوار کرده است. از این دیدار های کوتاه آخر هفته،از اینکه ریشه های عشق بریده می شود و از ناتوانیم در برابر سختی، به شدت رنج می برم. از این رو شعرم در باره سکوت خواهد بود. گویی سکوت هست، تا دلدادگان در آن به آنچه می دانند آگاه تر شوند؛ تا که به عمق آنچه می دانند پی برند. سکوت شفا بخش است، مثل مرهمی که به دست و پا نرمی و سلامت می دهد.
برای چند روز گویی برهنگی هایم را با عشق پوشانده بودم، اما همین که برگشتم دوباره از سرمای تنهایی در خودم می لرزم. ئ

03 February 2007

هیجده سپتامبر


یکی از ارزشهای تنهایی و خلوت در این است که آدم هیچ ضربه گیری علیه حملات درونیش ندارد، درست همانطور که به هنگام افسردگی هیچ تعادلی. چند کلمه خوش و بش معمولی که صبح با آرنولد( مرد نازنینی که آشغالها را می برد) داشتم، برای لحظه ای نجاتم داد. ئ
این توفانها بی نتیجه نیست. حقیقتی را در دل خود دارد. گاه آدمیزاد باید آن را دوام آوردش. شاید که به روشنایی راه گشاید. ئدلایل این افسردگی ها آنقدر جالب توجه نیستند که چگونگی دست و پنجه نرم کردن با آنها. امروز ساعت چهار صبح بیدار شدم و دیگر خوابم نرفت. دوباره بارانی است. بالاخره بلند شدم وسرم را به کارهای روزمره گرم کردم بلکه مکافاتهای درون دست از سرم بر دارند. شروع کردم گلها را آب دادن. ناگهان احساس خوبی درم پیدا شد. با گرد گیری و جمع و جور آنقدر حالم بهتر نمیشود که به گربه غذا می دهم یا آب تازه برای پانچ (طوطیم) می ریزم.

من هرآنچه را که صلح آمیز یافته ام، همیشه در طبیعت بوده است. فکر می کنم که این خانواده وارنر به همین جهت همیشه سر حال هستند. چون تمام کارشان با طبیعت و در آن خلاصه می شود. به همین سادگی. اما آیا واقعاً ساده است؟ زندگیشان به کلی صبر ، حو صله و قدرت حدس و گمان بستگی دارد. هر تغییر در وضع هوا تمام برنامه های روز شان ناگهان تغییر می کند. هر روز زندگی از آنان سخت جانی می طلبد و قدرت تحمل در انجام دوباره و دوباره همان کارهای تکراری. غذای دام ها، نضافت انبار ها و آغل ها و بقیه کارها که چرخ دنیای پیچده شان را بگردانند. ظ

24 January 2007

هفده سپتامبر
درها را دوباره به درون می گشایم, اما نوشتن حتی دو صفحه مرا به عمق افسردگی پرتابم می کند. آسمان هم با این ابرهای خاکستری و بارانش بر آن می افزاید.

با هجوم گریه مواجه بودم. گریه ای که خشم فروخورده و حس در جا زدنم بود و حالا ناگهان می بارید. آنقدر دیروز حالم بد بود که تا بعد از هشت هنوز در رختخواب مانده بودم.
ئ
برای خواندن شعر هایم به براتل-برو , به کلیسای جدید یونیترن رفتم, اما با چه حال نزاری. چطور می شود که آدم شادابیش را دوباره بر بینگیزد؟ تعدادی از شعرهای کماکان مذهبی ام را که از یک مجموعه قدیمی بود و تعدادی از کتابی که هنوز به چاپ نرسیده برایشان خواندم. فکر می کنم در مجموع خوب بود یا حداقل افتضاح نبود. اما به شکلی احساس می کردم که انگار این آدمهای خوب و مهربان که به کلیسا آمده بودند و از پنجره درختهای بیرون را تماشا می کردند, دلشان در پی خدا نبود. نه در پی بودنش و نه در پی نبودنش که هر دو هولناک است.
سر راهم به دیدار پرلی, دوست نازنینی رفتم که در تنهایی و جدا از همسرش از بیمارستانی به بیمارستان دیگر پرتاب می شود وبه مرگ نزدیکتر. هر بار که می بینمش نازک و نازکتر شده, پوستی شده بر استخوان. دستش را می گیرم چون این تنها راه مراوده با اوست. گوشش به کلی نمی شنود. دلم می خواست بغلش کنم و مثل کودکی در آغوش بفشارم. مرگی به نهایت تنها را تجربه می کند. هر بار که می بینمش می گوید: " سخت است" یا " فکر نمی کردم عاقبتم اینطور شود." به هر گوشه خانه نگاه می کنم, اثری از اوست. سه درختی که ما بین تخته سنگ و چمنزار کاشته و هرس کرده, آن حاشیه که در گوشه سایه گیر درست کرد در آخرین روزی که اینجا بود و آن دیوار سنگی که بین زمین من و کلیسا کشید. قسمتهایی را که وجین کرده بود دوباره پر از علف شده. کار این زمین حکایت یکی و دو بار نیست و بازوی مردانه ای می طلبد و من به تنها یی عاجز از آن. با هم از این زمین و باغبانی در آن لذت می بردیم و دوست داشت مرا به خاطر چیزهایی که بلد نبودم دست بیندازد. دلم می خواهد اینطور فکر کنم که کار در اینجا برایش مفید بود, چرا که به سختی کار در مزرعه نبود و می توانست اطلاعات و سلیقه اش را بکار بگیرد. از سر صبح او در باغ می کاشت و می کند و هرس می کرد و من هم در پشت میز کارم تقریبا به همین کارها مشغول بودم . هر دو به حضور یکدیگر آگاه بودیم. هر دو منتظر بودیم که ظهر شود و بپریم روی چهارپایه های بلند آشپز خانه و پای دو گیلاس شری با هم گپ بزنیم. همین که می نشستیم, می گفت " دادگاه رسمی است". شروع می کرد به گفتن یک داستان بلند که معلوم بود از صبح در ضمن کار آن را خوب در سر پخته و پرداخته اش کرده. رابطه غریبی بود٫ چرا که تقریبا هیچ چیز از زندگی من نمی دانست با این همه در لابلای همه درد و دل هایمان خود را یک دل و یک جنس می دیدیم. از عصبانیت های من کیف می کرد و متقابلا در باطن همدیگر را می فهمیدیم, نه از روی شباهت زندگی امان به یکدیگر٫ که بیشتر به خاطر طبیعت مشابهمان. چه طبع بلندی دارد این مرد, حتی در همین پایان اسفناکش. نمی دانم چه بکنم که اینقدر عذاب نکشد. بیما رستان را با بغض و عصبانیت ترک کردم. عصبانی از وضعیت او. "دانستن چیزی الزاماْ تایید آن را در بر نخواهد داشت و نمی توانم این چیزها را به راحتی فرو دهم."

میان نامه هایم, نامه یک دختر دوازده ساله بود که به زور مادرش شعرهایش را برایم فرستاده بود تا نظر بدهم. معلوم است که خوب به دور و برش می نگرد و فکر کنم بتوانم پاسخ مفیدی برایش بفرستم. اما خدا می داند چرا همه اینقدر تشنه تحسین و شهرت هستند, حتی پیش از آنکه اصلا دستشان در کار آمده باشد. موفقیت آنی و بی چون و چرا مُد روز شده است. اینها همه پی آمد زندگی ماشینی است, فکر می کنم. ماشین همه کارها را سریع تر از روال طبیعی انجام می دهد. اگر ماشین با استارت اول روشن نشود, فوری از کوره در می رویم. دیگر کارهای کمی مانده که هنوز تماما روال طبیعی شان را کاملا از دست نداده اند, مثل باغبانی , بافتنی, آشپزی... پ